حسادت خیلی بده..چشم و هم چشمی خیلی بده..اینکه از رفتار دیگران با افراد اذیت بشی خیلی بده..اینکه...نمی دونم*
برات اتفاق افتاده..واسه یه چیزی واسه یه کاری واسه یه هدفی خودتو جر بدی..زور بزنی..اه*
کی گفته وب لاگ نوشتن خیلی خوبه و آدم توش راهت حرف می زنه..بعضی حرفا اصلا نمیان بیرون از وجودت*
تا حالا شده دعا کنی یکی نباشه..یکی از اول نبود که خیلی چیزهای دیگه که پیرامونشه پیش نیاد*
بعد که این دعا رو کردی واسه خاطره یکی..به خودت بگی غلط کردم..دعامو بر می گردونم..اصلا*
اصلا ای خدا یا نه یا اگه آره سره خودم بیار..که اون یه نفر راحت باشه..ناراحت نباشه..تتننههاا نباشه*
بعد یکم که گذشت آشوبه تو وجودت نزاره آروم بشینی..دستکشاتو بپوشی و زار بزانو موشت بکوبی به کسه بوکس*
هی بزنی هی بزنی..ببینی آروم نمیشی..همینطور که داره ازت مثله بارون عرق میریزه..دست کشاتو دراری با دستات بزنی*
اصلا نمی دونم واسه چی دارم این چیز ها رو می نویسم..شاید*
نه چرا شاید..حتما دارم سعی میکنم خودمو یه جوری به یه نحوی آروم کنم..نمی دونم..بخدا نمی دونم*
ابوالفضل خیلی بچه ای..تا الان به خودت می گفتی هرکی ندونه خودم می دونم که چقدرم..اما الان معلومه خودتم نمی دونی چقدر بچه ای*
اما بدون خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی..کوچولو.ضعیف.احمق...وای ابوالفضل خاک تو سرت*
تو رو خدا یکم بزرگ شو..ببین دوست دارن..ببین برای بعضیا مهمی..ببین بعضیا بهت فکر می کنن..ببین*
اه بیخلال بابا..تو بزرگ بشو نیستی..یا نه..تو*
ابوالفضل تو آدم بشو نیستی*
+ نوشته شده در
21 Oct 2005ساعت
5:0 PM  توسط westboy
|
چرا هیچ جوری نمیشه آدم اون جور که می خواد باشه...چرا نمیشه آدم خودش باشه*
حتما باید دروغ و بازیگری بشه یه تیکه از وجود آدم..به خدا خسته شدم*
مشکل هم فقط از من یا امساله من نیستا..آدما از هم دیگه دروغ می خوان*
یعنی در یه صورت با هم کنار میان.آروم میشن.عاشق میشن..اونم اینکه خودت نباشی*
چقد خوبه همه یکی رو داشته باشن که وقتی به اون طرف قول می دن که صاف باشن و خودشون باشن دیگه نتونن به خودشون اجازه بدن که بزنن زیره قولشون*
ای روزگار.ای روزگاری که همه کثافت کاری ها رو میبینیو هیچی نمیگی و آخرشم همه میگن امان از دسته روزگار.نفرین به تو ای روزگار و...بیچاره*
ای کاش آدما لیاقته عنوانشونو(آدمیت)داشتن..به خدا آدم یعنی صافی..صداقت*
خودمو میگم..واقعا که ریدم*
+ نوشته شده در
13 Oct 2005ساعت
9:31 PM  توسط westboy
|
می گفتن..وقتی واسه یه کاری تصمیم جدی بگیری همه چی فرق می کنه..یه رنگه تازه و جدید میگیره به خودش*
الان میشه گفت به معناب این حرف رسیدم..13سال درس و مدرسم به راه بود..همشو پیچوندمو ازش رد شدم*
خوب تصمیم جدی نداشتم..فقط اینکه بگم منم دارم میرم مدرسه..حالا که با یه هدف و وجود یه تصمیم میرم جلو واقعا همه چی فرق داره*
امروز وقتی استارت خوندنو زدمو با دوستم کتاب توربو پاسکالی که هیچی ازش نمی فهمیدم و واسه همینم ازش بدم میومد رو باز کردم*
مثله اولین روزه مدرسه بود برام..یه جورایی تازگی داشت..البته انم بگم این دفعه کتاب رو واسه یاد گرفتن باز کرده بودم*
ای اونی که واسه رسیدن بهت تصمیم گرفتم و شوق خوندنم گرفته..ازت تشکر می کنم که همش کنارمی*
همش وجودتو کناره همه کار هام حس می کنم*
و ای اونی که این موشوق رو تو زندگیم قرار دادی..از توم ممنونم که عاشقم کردی*
هر چند که سنم کمه..خیلی خریتا دارم..و هنوز مونده تا آدم شم..اما عاشقم کردی..با علم به همه این کمبود هام*
+ نوشته شده در
11 Oct 2005ساعت
11:14 PM  توسط westboy
|
یه دل دارمو یه دل دار........گرفتارمو گرفتار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه این دلدار و دلبره من..پیشم نیست........خیلی دوره
هی میگم.....ابوالفضل خول........حتما اون پیشته........و الا می موردی بدبخت.........بد که اینو می گم ذوق می کنم که پیشمه
اما.................می دونم که با این حرفا خودمو گول می زنم........و الا جای خالیشو تو بغلم.کنارم.همراهم و.... نمیشه که انکار کرد
خدای می دونم برنامه هاش میریزه بهم و..... اما آخه واسه تو که کاری نداره.....تو که میبینی بهش نیاز دارم.تو که از همه هم بهتر میدونی........پس چرا........چرا آرومم نمی کنی.........یه جوری بیارش پیشم که به ضررش نباشه...چمیدونم ..........اما تو می دونی
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........ببین............دستم دارن از دوری دستاش زار می زنن
یعنی میشه.میشه کنارم باشه.....؟!
+ نوشته شده در
9 Oct 2005ساعت
11:58 PM  توسط westboy
|
یکی از دوستام تو جواب یه سوال معروف (علم بهتر یا ثروت)گفت.خوب معلومه علم.چون اگه عالم باشی میتونی پولدارم باشی
یکی دیگه از بچه ها گفت.خوب این که سوال کردن نداره.ثروت بهتره.چون اگه مایشو داشته باشی و تا آخر عمر تامین باشی.دیگه علم کیلو چنده
یهو یکی از دوستان که تا اون موقع ساکت بود و داشت فقط گوش می داد گفت.می دونین.آدم واسه ثروتمندی.عالمی و...یا کلی واسه بودن از زندگی لذت بردن فقط یه چیز میخواد
اونم آرامشه...قشنگ گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هان
ای کاش آدما می فهمیدن که آرامش چیزیه که نیاز دارن
+ نوشته شده در
9 Oct 2005ساعت
11:45 PM  توسط westboy
|
+ نوشته شده در
9 Oct 2005ساعت
11:19 AM  توسط westboy
|
کلي واسه خودم تصورات و آرزوها دارم* نميشه گفت گمشده اما يه تيکه از وجودم ازم جداست* يه تيکه که بودنش از قلب هم واجب تره* يکي که خيلي آروم اومد تو زندگيم.انقدر آروم که نزديک شدنشو احساس نکردم و وقتي به خودم امدم ديدم همش شده اون* تمامه فکر و ذکرم.تمامه آرزوهام.مقصد تمامه تصميم هاموخلاصه همش شده يکي که حتي نمي دونم از کي و چرا بهش ميگم آزي* انگار تولدم وقتي بوده که باهاش آشنا شدم.چون هيچ چيزي نمياد به خاطرم به جز اون و خاطره هاش* ميدوني مثله يه نهال ميمونم وسط يه رودخونه.که داره کلي بهش فشار مياد.اما واسه اينکه عاشق رودخونه هست بازم سبزه* اي کاش رودخونه درست درک مي کرد و مي فهميد که تنها دليل سبز بودنم خودشه.تنها دليل استقامتم جلو فشارا اونه* فقط اونه که مي خوامش و با اينکه خيلي موفق نبودم اما دارم با تمامه وجود تمامه سعيمو مي کنم که بهش نزديکتر بشم*
+ نوشته شده در
8 Oct 2005ساعت
4:4 PM  توسط westboy
|
دیشب بارون می بارید.خیلی شدید نبود اما خوب واسه من بد از یه سال جدید بود*
رفتم تو تراسم نشستم.واسه اینکه با اولین بارونه امسال آشنا بشم دستامو دراز کردم که خیس بشن.می خواستم با قطره هاش رابطه برقرار کنم*
اما نشد.خیلی نازش زیاد بود واسه همین منم به اون آرامش لازم نرسیدم.پس یه پیرهن پوشیدمو رفتم بالای پوشته بوم*
چشامو بستمو سرمو گرفتم بالا و دستمم دراز کردم به سمته قطره ها.نمی دونم شاید این کارم یه جور التماس بود به قطره ها که ناز نکنن*
اما غرورم اجازه نداد اون التماس رو ادامه بدم و از طرفی بهشون نیهز داشتم واسه همین پیرهنمم دراوردم*
وقتی قطره های بارون رو تنم حس شد.درک کردم که باهاش رفیق شدم.اون وقط بود که آرامشو احساس کردم*
روز سختی رو گذرونده بودم.پر از تنه و کنایه های تلخو سنگین.واقعا سنگینیش کمره وجودمو خم کرده بود*
اما وقتی قطره ها موشت ومالم دادن به این رسیدم که ضرر نکردم اون همه نازشونو کشیدم*
ای کاش همیشه یکی بود که بد از فشارای که بهم میاد ,جسمو روحمو موشت و مال بده.واسه اون کس همه جوره حاظرم نازشو جواب گو باشم*
اما فقط ای کاش...همین*
+ نوشته شده در
8 Oct 2005ساعت
12:7 PM  توسط westboy
|