تبليغاتX
western-life

western-life

Western Life

page 17

 agar gahi nadaneste be ehsase to khandidam
 wa ya az rooye khod khahi
 faghat khod ra pasandidam
GONAHAM RA BEBAKHSH
 agar az daste man dar khalwate khod geryeyi kardi
 agar bad kardamo hargez
 be rooye khod nayawardi
 GONAHAM RA BEBAKHSH
 agar to mehraban boodiyo
man namehraban boodam
 baraye digaran sabzo
 baraye to khazanboodam
 agar to ba tahamol
 baste az khodkhahiyam kardi
 agar man bi sabab gahgah khashme bi aman boodam
 GONAHAM RA BEBAKHSH
agar zakhmi cheshidi gah gahi az zabane man
 agar ranjide khater gashi az lahne bayane man
GONAHAM RA BEBAKHSH
+ نوشته شده در  21 Nov 2005ساعت 4:36 PM  توسط westboy  | 

page 16

didi abolfazl

baz kardi cheshato

didi kheili chizaie ghashang hast

che mari che namari

faghat cheshme baz mikhad

cheshato baz kardio didi...didi cheghad ghashang bood...delet miad in ghashangiaro nabini...pas cheshato ba znegah dar..baze baz

 

+ نوشته شده در  18 Nov 2005ساعت 5:49 PM  توسط westboy  | 

page 15

ابوالفضل....ببینم اصلا قشنگی و زیبای وجود داره که تو از رابطش با افراد کر و کور حرف می زنی

چشماتو باز کن.....با دیده باز به واقعیت های دور و ورت نگاه کن!!!

اه..بخدا گیج شدم.....نمی دونم چه غلطی بکنم

+ نوشته شده در  15 Nov 2005ساعت 10:0 PM  توسط westboy  | 

page 14

به همین خیال باش...

خوندم که می گفت یه چیزی رو بخوای واقعا..همه عالم متهد میشن که بهش برسی

حالا سره من که رسیده  دنیا باهام قهر کرده..کمک نمی کنه هیچ..بهم سنگم می زنه

اما مگه خودم کمم واسه رسیدن به هدفم..واسه عاشق شدن مگه کمم

شده زخمی از سنگ های زمونه می رسم به هدفم..میوفتم جلو ژاشو جون میدم

زمونه..من کم نیستم!!!

+ نوشته شده در  11 Nov 2005ساعت 0:52 AM  توسط westboy  | 

page 13

یکی کوره و قشنگیارو نمی بینه..یکی چشاش کم سوه اما زور میزنه که تا میشه از قشنگیا لذت ببره
یکی کره و نمی شنوه صدا ها و آهنگ های قشنگ رو.. یکی هم گوشش سنگینه اما زور میزنه و تلاش می کنه تا میشه بشنوه
از طرفی یکی میبینه..که یکی داره براش میمیره..میشنوه لتماسشو که میگه لحظه ای با من باش
اما خودشو میزنه به کری و کوری
به این میگن کوفرانه نعمت..می ترسم خدا  از این دسته آدما قدرت هایی که باعث میشه لذت ببرنو بگیره
کارشونم زیره عدم اطمینان می پوشونن..آخه آقای ایکس یا خانم ایگرگ..تو که تجربه عاشق شدن داری
اطمینان چه رنگیه که یه وقت مثله باد می وزه و یه وقت می خوره به ته دیگ
نترس..این کارت جز ترس چیزی نیست.. پس نگو نمی ترسی..برو جلو
بدون طزفتم مثله تو آدمه و احساسات تو رو داره اما غلبه کرده و اومده زیره پنجره دلت داره سوت میزنه
!!!آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش
 
+ نوشته شده در  11 Nov 2005ساعت 0:47 AM  توسط westboy  | 

page 12

            رفتی و بی تو دلمپوره درده***پاییزه قلبم ساکت و سرده 

          دل که می گفتم محرمه با من***کاش که میدیدی بی تو چه کرده

ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم***ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم

           با تو به هر دم سنگ صبورم***بی تو شکسته تاج غرورم

         با تو یه چشمه چشمه ای روشن***بی تو یه جادم که سوت و کورم

ای که به شبهام صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم***ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم  

 

+ نوشته شده در  11 Nov 2005ساعت 0:34 AM  توسط westboy  | 

page 11

باران می بارد امشب...دلم غم دارد امشب
دم به دم دارم جز جز می کنم و می سوزم..دلم انگاری داره می ترکه
خدایا  می دونم توم ازم خسته شدی مثله همه..اما آرومم کن
دارم می سوزم!!!آرومم کن
+ نوشته شده در  8 Nov 2005ساعت 10:30 PM  توسط westboy  | 

page 10

امروز دوشنبه بود..ظهري داشتم فکر مي کردم به قديما..اون موقع که فکرو ذهنم متمرکز چيزي يا کسه خواصي نبود..وقتي بهم خبر مي رسيد که فلان روز باباومامان وبقيه دارن ميرن و خونه خاليه..کلي ذوق ميکردم و واسه تکتک ساعاتش برنامه ميريختم..چه برنامه هاي جذابي اما واسه اون موقعيت.
به فلان کس بگم بياد باهاش بخوابم..فلان فيلم و نگاه کنم و باهاش خودمو ارضا کنم..شبم تا صبح چت کنم با سکينه بتول..و برم تو سايتاي...وبرنامه هاي جذابم غير از اين چند مورد نبود.
بعدش به الانم نگه کردم..الاني که با خودم مي گم همه زندگيمو ماجراهاشو مشغوليتاش يه طرف..الان(چهار ماه يا پنج ماه اخير)يه طرف..ميبينم همه فکرم يه چيزه..اينکه چطور ميشه به اوني که مي خوامش برسم..چطور بهش نزديکتر شم..چطور اينکه باهام باشرو محکم تر کنم..چطور...وغير از اين نيست.
تو يه کتاب خوندم(بگذريم از اينکه سالي يه بارم کتاب بخون نيستم)وقتي آدم واقعا مي خواد به چيزي که تو کتاب ازش به عنوان((افسانه شخصي))ياد شده بود..همه چيز در دنيا واسه رسيدن اون به هدفش اونو همراهي ميکنن.
من ضعف زياد دارم اشتباه زياد کردمو مي کنم اما الان هر تغييري رو مي پذيرم که لياقتشو پيدا کنم که عاشق باشم.
اي همه چيزه عالم وجود من واقعن مي خوام پس از هر کمکي بهم دريغ نکنين..بهم چشم باز بدين که نشانه هارو ببينم..بهم دل و عقل گيرا بدين که اونارو درک کنم.
خدايا..با تمامه وجود دارم ميام جلو..فقط توي که اگر بخواي ميشه..خدايا بخواه برام..پس فقط به اميد خودت
!!!ممنونتم مهربون
+ نوشته شده در  31 Oct 2005ساعت 10:47 PM  توسط westboy  |